
زن در جاده ای می رفت .
پیامی در سر راهش بود ، مرغی بر فراز سرش فرود آمد.
زن میان دو رویا عریان شد.
مرغ افسانه سینه اورا شکافت و به درون رفت
زن در فضا به پرواز در آمد.
مرد در اتاقش بود.
انتظاری در رگ هایش صدا میکرد و چشمانش از دهلیز یک رویا بیرون میخزید.
زنی از پنجره فرود آمد
تاریک و زیبا......
سهراب سپهری

اتل متل توتوله گاو حسن چجوره .........؟ اکولین
اکولین

حسن کچل اکولین